عبدالله مستوفى
421
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
همين جواب كافى بود كه از فردا صاحب خانم ام النساء باجى كه نيمه دايهء من بود و خوانندهء عزيز او را خوب ميشناسد ، درپى نامزد دوره بيفتد . چند جا رفت ، بعضىها را او نپسنديد و برخى را من رد كردم . تا روزى از گردش دوره برگشت و گفت : « امروز بخانهء حاجى فخر الملك هممحلهء خودمان رفته چيزى را كه ميخواستم آنجا پيدا كردم . » معلوم است رد و قبول من فقط از نقطهنظر تناسب خانوادگى بود . گفتم : « كفوى كريم است ، مابقى منوط بپسنديدن خانمهاست . » خواهرم حاجيه سكينه خانم ، عيال موقر الدوله ، با لباس مبدل و ناشناخت رفت و ديد و پسنديد . مذاكرهء مقدماتى شروع گرديد . حاجى ابو الحسن خان فخر الملك پسر رضا قلى خان است . اين رضا قليخان دختر عباس ميرزا را گرفته و حاجى فخر الملك از طرف مادر بخانوادهء سلطنت منسوب ميشد . رضا قلى خان پسر خسرو خان و او پسر امان اللّه خان اردلان والى كردستان زمان فتحعلى شاه بود . خود اين خانواده اسامى ديگرى هم از پدران خود ميدانند كه همه والىهاى كردستان بودهاند . حاجى فخر الملك با عباسه خانم دختر عز الدوله عبد الصمد ميرزا برادر ناصر الدينشاه ازدواج كرده و از درباريان دربار ناصر الدين شاه و مظفر الدينشاه و در دورهء شاه اخير بوزارت تجارت و بعد از چندى بحكومت عراق و سپس باز بوزارت تجارت و در دورهء مشروطه هم در زمان محمد على شاه چند ماهى به همين وزارت رسيده و در دورهء مشروطهء كبير بحكومتهاى عربستان و يزد نائل شده و فعلا براى دفعهء دوم بحكومت عراق رفته بود . از حيث خانواده نجيبترين خانوادههاى كشور و از حيث دارائى هم چيز زيادى نداشت كه با ده دوازده نفر اولاد رنك زردى گفتهء للهء على اصغر را براى من بياورد . بواسطهء هممحلگى و استيفاى كردستان كه با پدرم و برادرم بود ما به حال خانوادگى همديگر آشنا بوديم . تازه پدرم مرده بود ، اول شب زمستان و برادرم آقا ميرزا رضا برحسب عادت خود باطاق كار ما آمده به نماز ايستاده بود كه بعد به منزل يكى از رفقاى دورهء خود برود ، در اين ضمن از بيرون در صدائى بلند و شخصى وارد شد ، من و برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى مشغول مشق بوديم ، با اينكه وارد را نشناختيم ، برسم زمان تواضع كرده در كنار بخارى جا براى او باز و خودمان حريم براى احترام او منظور كرديم ، در اين ضمنها برادرم سلام نمازش را داده برخاست و در سمت ديگر بخارى نشست و ما را معرفى كرد ، شخص محترم ناشناخت گفت منهم خود را براى آقا كوچكها معرفى كنم « بنده ابو الحسن كرد » بعد از اين معارفه گاهى كه در كوچه و خيابان احيانا بهم برميخورديم ، سلام و تعارف بين من و فخر الملك رد و بدل ميشد . بعد از يكسالى برادرم ميرزا محمود وزير با عبد اللّه خان سردار اكرم قرهگوزلو ( امير نظام بعد ) و فخر الملك و آقا ميرزا جعفر و آقا ميرزا رضا شامى دور انداخته بودند . شبى كه مهمان آقا ميرزا رضا بودند ، منهم حاشيهء مجلس نشسته بودم . قبل از حكومت اخير عراق هم ايشان از من وقت خواستند و ساعتى به منزل من آمدند كه راجع بحقوق حكومتى ايشان در عراق دستورى بپيشكار ماليهء آنجا بدهم . ولى برادرم آقا ميرزا رضا با او رفت و آمد زياد داشت . حتى خانم آقا ميرزا رضا با شاهزاده عباسه خانم ملقب بواليه عيال